Monday, May 4, 2009

Ernest Hemingway

داستان «تپه هايي چون فيلهاي سفيد» نوشته ارنست همينگوي

تپه هاي آن سوي دره آيبرو طولاني و سفيد بودند. در اين سوي دره، درخت و سايه اي نبود و ايستگاه بين دو خط راه آهن در زير نور خورشيد قرار داشت. درست روبه روي ايستگاه، سايه گرم ساختمان افتاده بود و پرده اي که از رشته هايي که با مهره هاي خيزران ساخته شده بود، جلوي در ورودي کافه آويزان شده بود تا مگسها به داخل، راه پيدا نکنند. مرد گفت: «هوا خيلي گرمه. آبجو بخوريم.» مرد به سمت پرده رو کرد و گفت: «داس سروزاس.» يک زن از جلوي در پرسيد: «ليوان بزرگ باشه؟» «بله دو تا بزرگ.» زن دو ليوان آبجو و دو زير ليواني نمدي آورد. او زير ليوانيهاي نمدي و ليوانهاي آبجو را روي ميز گذاشت و به مرد و دختر نگاه کرد. دختر به دوردستها و تپه ها خيره شده بود. تپه ها در زير نور خورشيد، سفيد و اطراف آن خشک و قهوه اي به نظر مي رسيدند. دختر گفت: «آنها مثل فيلهاي سفيدند.» «من تا حالا فيل سفيد نديدم.» مرد، آبجويش را نوشيد. «نمي توني ديده باشي.» مرد گفت: «ممکنه ديده باشم. فقط چون تو اينو ميگي، چيزي ثابت نمي شد؟» دختر به پرده مهره اي نگاه کرد و گفت: «آنها روي اون چيزي نقاشي کرده اند. معني اش چيه؟» «"آنيس دل تورو" يک جور مشروبه.» «ميشه امتحانش کنيم؟» مرد پرده را کنار زد و زن را صدا زد: «لطفاً بياييد اينجا.» زن از پشت پيشخوان بار بيرون آمد. «چهار رئال مي شه.» «دو تا "آنيس دل تورو" مي خواهيم.» «با آب؟» «با آب مي خواي؟» دختر گفت: «نمي دونم، با آب خوشمزه مي شه؟»«آره خوب ميشه.» زن پرسيد: «با آب مي خوريد؟» «بله با آب.» دختر گفت: «مزه شيرين بيان ميده و ليوانش را پايين گذاشت.» «همه چيز اينطوره.» دختر گفت: «آره، همه چيز اين مزه رو ميده. به خصوص تمام چيزايي که مدت زيادي منتظرش بوده اي مثل افسنطين.» «اوه بس کن.» دختر گفت: «تو شروع کردي، سرگرم شده بودم، داشت بهم خوش مي گذشت.» «بيا سعي کنيم که بهمون خوش بگذره.» «باشه، من داشتم سعي مي کردم گفتم که کوهها مثل فيلهاي سفيدند. اين طور نبودند؟» «آره درست مي گي.» «مي خواستم اين مشروب جديد رو بخورم، به چيزها نگاه مي کنيم و نوشيدنيهاي جديد رو امتحان مي کنيم، اين تنها کاريه که مي کنيم، مگه نه؟» «فکر کنم همينطوره.ـ دختر به تپه ها نگاه کرد. دختر گفت: «تپه هاي خيلي قشنگيند. خيلي هم شبيه فيلهاي سفيد نيستند. از لاي درختها، رنگشون سفيد ديده مي شد.» «بهتر نيست نوشيدنيمونو بخوريم؟» «آره.» مرد گفت: «آبجوي خوب و خنکيه!» دختر گفت: «عاليه!» مرد گفت: «جيگ، عملش خيلي ساده است. اصلاً نميشه اونو يک عمل به حساب آورد. دختر به زمين که پايه هاي ميز روي آن بود نگاه کرد.» «جيگ، ميدونم که برات مهم نيست، اصلاً هيچي نيست. اونا فقط هوا را رد مي کنند.» دختر چيزي نگفت. «من باهات مي يام و در تمام مدت پيشت مي مونم. اونا فقط هوا وارد مي کنند و بله همه چي به حال طبيعي بر مي گردد.» «بعدش چي کار مي کنيم؟» «بعدش مثل قبل خوش مي گذرونيم.» «چرا يک همچين فکري مي کني؟» «اون تنها چيزيه که ما رو آزار ميده. تنها چيزي که خوشي مونو ازمون مي گيره.» دختر به پرده مهره اي نگاه کرد. دستش را دراز کرد و دو تا از رشته هاي مهر اي رو گرفت، «تو فکر مي کني بعدش همه چي خوب ميشه و ما خوشبختيم؟» «مي دونم که اينطور ميشه. تو نبايد بترسي. خيلي آدمارو مي شناسم که اين کارو کردن.» دختر گفت: «منم همينطور. بعدش همه شون خوشبخت بودند.» مرد گفت: «خوب اگر تو نمي خواي اين کارو انجام بدي، مجبور نيستي، اگر واقعاً نخواهي مجبورت نمي کنم.» «تو واقعاً مي خواي که اين کارو بکنم؟» «به نظر من اين بهترين کاره. اما اگر تو واقعاً نخواي، ازت نمي خوام که اين کارو انجام بدي.» «و اگر اين کارو انجام بدم تو خوشحال مي شي و همه چي مثل قبل ميشه و بازم دوستم داري؟»«الآنم دوستت دارم و تو مي دوني که دوستت دارم.» «مي دونم. اما اگه من اين کارو کنم بعد همه چي دوباره خوب ميشه و اگه بگم يک چيزي شبيه فيلهاي سفيده، تو ناراحت نمي شي و خوشت مي ياد؟» «نه ناراحت نمي شم. الآنم خوشم مي ياد. اما نمي تونم بهش فکر کنم. مي دوني که وقتي نگرانم چطوري مي شم؟ اگه احساست اينطوريه نمي خوام اين کارو انجام بدي.» دختر از جايش بلند شد. تا انتهاي ايستگاه قدم زد. آن طرف روبروي آنها، مزارع گندم و درختان در امتداد ساحل رود ايبرو ديده مي شدند. دورتر. آن طرف روخانه، کوهها بودند، سايه ابرها روي مزارع گندم حرکت مي کرد و او از لابلاي درختان، رودخانه را مي ديد. دختر گفت: «مي تونيم همه اين رو داشته باشيم مي تونيم هر چيزي رو داشته باشيم ولي هر روز اين رو غير ممکن مي کنيم.» «چي گفتي؟» «گفتم که مي تونيم همه چي داشته باشيم.» «مي تونيم همه چي داشته باشيم.» «نمي تونيم.» «همه دنيا مي تونه مال ما باشد.» «نه نمي تونه.» «مي تونيم همه جا بريم.» «نمي تونيم. دنيا مال ما نيست؟» «مال ماست.» «نه اينطور نيست، وقتي اونا، اونو از ما بگيرند ديگه نمي توني پس بگيريش.» «اما اونا، اونو از ما نمي گيرند.» مرد گفت: «برگرد تو سايه. تو نبايد اينطوري فکر کني.» دختر گفت: «فکر نمي کنم مي دونم.» «نمي خوام کاري کني که دلت نمي خواد.» دختر گفت: «حتي اگه براي من خوب نباشد. مي دونم. ميشه يک آبجوي ديگه بخوريم؟» «باشه، اما تو بايد بدوني که ...» دختر گفت: «مي دونم. ميشه ديگه درباره اش حرف نزنيم.» آنها پشت ميز نشستند، دختر به سمت تپه هاي خشک نگاه کرد و مرد به دختر و ميز نگاه کرد. مرد گفت: «تو بايد بدوني که اگر خودت نخواهي منم نمي خوام که اين کارو انجام بدي. اگر تو بخواي ديگه تمومش مي کنم.» «يعني برات مهم نيست؟ مي تونستيم با هم حلش کنيم.» «البته که مهمه، اما من هيچ کسي رو جز تو نمي خوام. هيچ کس ديگه اي رو نمي خوام. ولي اين کار خيلي ساده است.» «آره به نظر تو خيلي ساده است.» «تو هر چي مي خواي بگو. اما من مي دونم.» «ميشه يک کاري برام بکني؟» «هر کاري بخواي برات مي کنم.» «ميشه خواهش کنم که لطفاً، لطفاً، لطفاً ، لطفاً، لطفاً ديگه حرف نزني؟» مرد ديگر چيزي نگفت، اما به چمدانهايي که کنار ديوار ايستگاه بود نگاه کرد، از تمام هتلهايي که شبها را در آن گذرانده بودند، برچسبهايي روي آنها بود. مرد گفت: «اما من نمي خوام که اين کارو انجام بدي، ديگه برايم مهم نيست.» دختر گفت: «جيغ مي زنم ها.» زن با دو ليوان آبجو از بين پرده رد شد و آنها را روي زير ليوان نمدي مرطوب گذاشت و گفت: «قطار تا پنج دقيقه ديگه مي رسد.» دختر پرسيد: «چي گفت؟» «گفت قطار تا پنج دقيقه ديگه مي رسد.» دختر براي تشکر از زن به او لبخند زد. مرد گفت: «بهتره چمدانها را به آن طرف ايستگاه ببرم.» دختر به او لبخند زد. «باشه. بعدش که اومدي آبجوهايمان را تموم مي کنيم.» او دو چمدان سنگين را برداشت و ايستگاه را دور زد تا به سمت ديگر خط آهن برد. او به ريلها نگاه کرد ولي نتوانست قطار را ببيند. وقتي که برمي گشت از باد عبور کرد، جايي که مردمي که منتظر قطار بودند چيزي مي نوشيدند. او در بار يک ليوان آنيس نوشيد و به مردم نگاه کرد. همه آنها معقولانه در انتظار رسيدن قطار بودند. او از ميان پرده مهره اي رد شد. دختر که پشت ميز نشسته بود به او لبخند زد. او پرسيد: «بهتري؟» دختر گفت: «بهترم. چيزيم نيست. بهترم.»

2 comments:

  1. salam Ostad
    az inke farsie dastane Hamingway ro gozashtid , mamnoon

    Daneshjooye shoma
    Bahrami kashkooli

    ReplyDelete
  2. aghaye dehgan besiar besiar webloge mohemo sudmandi darin. ma k kheili estefadeh kardim. agar maghdureh esme motarjem in short story ro ham gheid konid.
    az inke maghaleh shoma dar yeki az daneshgaghaye maruf taeed shodeh baese basi maserat va shademani dustan shode.
    dustan bar in aghideh hastan age misheh maghalaro dar webetun bezarin ma ham estefadeh konim.
    Jami az asatid va dustaneh shoma

    ReplyDelete